گبه مخملباف؛ رونوشتی از «دستفروش»و«نوبت عاشقی»

مخملباف، با عنایتی به سینمای شاعرانه روس، گبه را بر پرده منقش می‌کند. یک گلیم که در خود همه چیز دارد: تولد، مرگ و زندگی.

به گزارش سرویس نگاهی به وبلاگ‌های خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، نویسنده وبلاگ "دلنمک" به نشانی http://delnamak.blogfa.com در ادامه آورده است: مخملباف، همواره فلسفه را صیقل می‌دهد و از کنده بی‌شکل آن یک مجسمه می‌تراشد، او کلام را – نه به مفهوم عرفی آن - می‌جود و عصاره آن را در دهان مخاطبش می‌گذارد. گویی مخملباف می‌گوید: فلسفه نمی‌تواند مفهوم زندگی را به آسانی توضیح بدهد، زیرا یا ما درک و بضاعت کافی نداریم و یا این علم به حد کافی غامض است و اساساً نیازی به این دانش وجود ندارد.

اما، این زندگی است، مجموعه‌ای از رنگها در یک محدوده بسته. فلسفه می‌گوید زندگی چیست و من چیستی آن را احساس می‌کنم و این حس را به شما منتقل می‌نمایم. مخملباف، سبکها و نگرشهای بیشماری را تجربه می‌کند، اما همین نکته در کارنامه او مکرر است، چیزی که از مفهوم دنیا برداشت می‌کند و روشی که برای انتقال آن به دیگران می‌یابد. او در گبه، مفهوم مثلث مرگ-تولد-زندگی را همچنانکه در دستفروش دستمایه قرار داده بود همین شیوه را پیش می‌گیرد؛ اما نگاه ناتورالیستی و بعضاً ماده‌گرای او در دستفروش، اینجا به تغزل تغییر شکل می‌دهد و تبدیل می‌شود و شعری پر تاب و تب سینمایی. او در گبه چیزی را کشف نمی‌کند، سوالی را مطرح نمی‌کند و تحلیلی به دست نمی‌دهد.

گبه تنها تعریف می‌کند، نشان می‌دهد و یادآوری می‌نماید. اساساً مخملباف تحلیلگر نبوده است، او همواره کوشیده که پرده‌برداری نماید و دوباره‌سازی کند. سینمای او خبر دهنده است و نه کشف کننده، سینمای او به ویژه در گبه، سکوت و نوبت عاشقی اخباری است. آگاه می‌کند و در انتقال احساسات خالقش می‌کوشد. بنابراین، گبه شعری است چون یک غزل کلاسیک، کلام زیبای تصویر را در کنار هم می‌چیند و با پلانهای مقفا و موزون چشم را نوازش می‌دهد و در نهایت بر جان می‌نشیند.

گبه هرچند سعی در داستانگویی دارد اما گویی مخملباف طاقت صبر نداشته و بی‌حوصله شده است و از ادامه روایت خطی داستان سر باز می‌زند، همین شیطنت سینمایی اوست که او را غیرمتعارف می‌سازد و راهش را از سایرین جدا می‌کند. گبه داستانی دارد که در دو یا سه خط می‌توان تعریف کرد، درست مانند داستانهای مثنوی، اما شاخه شاخه شده و رنگ و لعاب می‌گیرد. مخملباف چون پدری عمل می‌کند که فرزندش را در مسیر بردن به مدرسه، به پارک و سینما و تفریح می‌برد و گویی راه را به درازا می‌کشاند.

مخملباف، هیچگاه تلاش نمی کند که سینمای غامضی در اختیار بیننده‌اش قرار بدهد. کم‌بضاعت‌ترین بیننده او در می‌یابد که با فیلمی معمولی روبرو نیست و به خود می‌قبولاند که به تماشای فیلمی مفهومی نشسته است و ممکن است او نتواند به همه مفاهیم مورد نظر دست پیدا بکند. این ویژگی سینمای مخملباف برای او دشمنانی رقم زده است. سینمایی که استعاره‌های واضح دارد و دیالوگهایی که به شعار می‌مانند. خصیصه‌ای که او را مطرود در نظر می‌آورد اما این تنها یک ویژگی است.

سینمای او سینمایی ساده‌انگار است، دشوار پسند نیست و کلام را نمی‌پیچاند. هسته مفهومی فیلمهای او – و در اینجا گبه – رو بوده و پوسته‌ای تراشیده دارند. گبه، تولد-مرگ-زندگی را می‌سراید و تنها همین است. مخملباف اصراری بر تاویل این واژه‌ها ندارد. او نمی‌گوید زندگی چیست، تنها می‌گوید که زندگی چگونه است.

گبه در حقیقت، رونوشتی از دستفروش و نوبت عاشقی بود که به فرمی روایی و ساده اما شاعرانه بر پرده سینما جلوه‌گری کرد. گبه داستانی ساده اما مفاهیمی گسترده دارد وسرشار از نگاه ایده‌آلیستی مخملباف به زندگی است. گبه تجلی رنگ و نور و موسیقی از دریچه دوربین است. شعری است که با کلمات تصویر روح را می‌نوازد. گبه داستان زندگی عشایر نیست، بلکه ترسیم عشیره ماهیت زندگی انسان بر پرده سینماست. گبه، یک گلیم است، گلیمی که مخملباف آن را در سینمای ایران بافت.